آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 29 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

سفر ترکیه

اول عذر خواهی بابت تاخیر های طولانی خوب مامانه و هزار جور کار   و اما داستان سفر به ترکیه که ایده اش یک دفعه به ذهن مامان و بابا رسید و سریع کارهاش رو راست و ریست کردیم و یک صیح خیلی زود ( در واقع نصف شب 2:30) به طرف مرز راه افتادیم و این هم عکسها و ادامه داستان مسیر خوی رازی صبح سرد و برفی و آیلای تازه از خواب بیدار شده راه وان مینی بوسهای مرز به نام دولموش فرودگاه وان داخل هواپیما مسیر وان - استانبول سالن صرف صبحانه هتل که صبحانه بسیار عالی و خوشمزه ای بود برخلاف اخلاق و رفتار کارکنان که پایین تر از صفر بود داخل کشتی در بازدید از بغاز بسفر(تنگه بسفر)  آ...
7 دی 1394

تولد 5 سالگی (عکس)

  سلین شیطون بانمک آیلای نازم  و الوین کوچولو  عزیزم هیچ وقت از لبات کنار نره  حمله چه هیجان زده  این قلب  ویژه به خاله حسنا بود  دخمل عمو ، پسمل عمو آیلا میان هدایا  آیلا به همراه عروسک و خرسی (هدایای خاله نگین-دادا  و عمه سارا ) بعد از تولد هدیه خاله مهین رو پوشیده با عروسک خاله نگین    آیلایم تولدت مبارک ...
25 مهر 1394

تولد 5 سالگی

وای یعنی 5 سال تموم شد چقدر زود مثل برق و باد عشق مامان یعنی شما دخملی نازمون 5 سال تموم که خونه ما رو پر از عشق خودت کردی . مثل اینکه همین دیروز بود که برا اومدنت منتظر بودیم و لحظه شماری می کردیم و حالا دختر نازمون کنارمون هست و چقدر هم شیرین و دلنشین . حالا دیگه حسابی بزرگ شدی یادمه تو جشن تولد یکسالگیت از گذاشتن کلاه فرار می کردی سال دوم همه اسمارتیزهای کیک رو نوش جون می کردی و می خواستی برات دائم شمع روشن کنیم ... و امسال برای خودت خانمی شدی خودت برنامه ریزی می کردی چه مدل کیک می خوایی، چه کسایی رو دعوت کنیم ، کی کیک بیاریم و کی می خوایی برقص و کی رقص چاقو تو انجام بده ... تازه برای سال آینده هم نقشه هایی داری ای شیطون . ...
18 مهر 1394

سفر استرالیا (ملبورن)

وای که چقدر تاخیر دارم دختر نازم عروسک مامان ، عزیزم سرم خیلی شلوغه ولی یک نیمچه فرصت پیدا کردم و اومدم اما بعد 4-5 ماه بعد سفرمون حالا ادامه سفرنامه (سفر سه روز به ملبورن ) زیرزمین مجموعه Crown در همون مجموعه یک رستوران ژاپنی بود که سوشی های فوق العاده خوشمزه داشت اما این دخملی من اصلا لب بهشون نزد فقط در حال نظاره و شیطونی بود  کنار رستوران ژاپنی شادان و خندان روی پل بر روی رودخانه Yarra  این کیف کوچولو هر جا می رفت با خودش بر می داشت ولی وسط راه ما باید برش می داشتیم و این خودش معضل شده بود تازه هر جا می خواست بره دلش می خواست کفشهای پاشنه بلند خاله حسنا رو بپوشه  ، (به قفلها توجه کنید خی...
15 تير 1394